داستان1

داستان1: یک اتفاق ساده

قسمت اول:

مانند هر روز بعد از پیاده شدن از سرویس اداری به سمت منزل در حرکت بود ولی بر خلاف روزهای دیگر حدود 10 دقیقه ای دیر به منزل رسید. همسرش کیف کارش را از او گرفت و گفت: دیر آمدی؟

-       آره چیزی نیست.

-       یک ربع است که سفره انداخته ام.

-       گفتم چیز مهمی نیست.

بعد از صرف نهار ، در فکر بود. هنوز چهره کسی را که مدتی قبل و بعد از پیاده شدن از سرویس اداری دیده بود، در خاطر داشت. نوعی معصومیت آمیخته با مظلومیت در چهره و صحبتهایش موج می زد. از طرفی نوعی لوندی هم در رفتار او وجود داشت که افکار او را بهم می ریخت. همه چیز دو باره در ذهنش مرور شد.

-       ببخشید آقا می توانید به من کمک کنید؟

مسعود نگاهی به طرف صدا انداخت. زن زیبا رویی حدوداً 30 ساله بنظر می رسید را دید که در حال حرکت دادن ویلچری بود که روی آن پیرمردی محاسن سفید نشسته بود. زن نمی توانست ویلچر را از روی پل مقابل پارکینگ منزل پیش ببرد. دو باره صدا را شنید.

-       آقا ببخشید با شما هستم ! می توانید کمک کنید؟

مسعود بلافاصله پاسخ داد: بله حتماً . الان بچشم.

وی سپس به سمت آنها حرکت کرد و دسته های ویلچر را از زن گرفته و بطرف پارکینگ حرکت کرد. زن از پیش به سمت انتهای پارکینگ رفته و دکمه آسانسور را فشرد.

مسعود هم به نزدیکی آسانسور رسید و گفت: اجازه بدهید تا درب آپارتمان بیایم. زن جواب داد :

-       آخه . می ترسم زحمت شما بشود. خودم می توانم ببرم!

-       نه اشکال ندارد . شما درب آسانسور را باز کنید.

سپس بدون آنکه منتظر جواب زن شود ویلچر و پیرمرد را به داخل آسانسور برد. از آنجائیکه اطاق آسانسور کوچک بود. تقریباً کیپ همدیگر سوار شدند.

 بوی عطر ملایمی مشام مسعود را به خود مشغول کرد. سکوتی بر اطاقک حکم فرما بود. صفحه کلید آسانسور عدد 4 را نشان داد و سپس آسانسور از حرکت ایستاد.

زن درب را باز کرد و سپس مسعود به سمت درب  ورودی آسانسور حرکت و مقابل درب  ایستاد.

زن با دستپاجگی کلید را از کیف  خود بیرون کشید و به سرعت درب آپارتمان را باز کرد و گفت:

-       ترا بخدا ببخشید، اصلاً نمی خواستم اینقدر مزاحم شوم تا همین جا هم شرمنده شدم.

مسعود گفت: خواهش می کنم وظیفه انسانی حکم می کند که به شما کمک کنم و ویلچر را به داخل منزل هدایت نموده و بیرون آمد.

 در همین لحظه زن ضمن نگاهی خیره به مسعود گفت:

-       نمی دانم چگونه از شما تشکر کنم . به خدا دیگه خسته شده ام. تقریباً هفته ای سه روز باید پدرم را به درمانگاه ببرم. باز هم تشکر می کنم .

تمام این ها به سرعت از ذهن مسعود در حال گذر بود که صدای همسرش او را به خود آورد.

-       کجائی حواست کجاست؟ امروز چت شده؟

-       هیچ کمی خسته ام . خوب چه خبر؟

مسعود در فکر این بود که کاری ساده انجام داده و بیخود فکر خود را مشغول آن ساخته و لذا بعد از کمی استراحت کیف خود را باز کرده، مشغول مطالعه روزنامه ها و کتب درسی اش شد.